جمعیت تک نفره

۱۳۸۸ مرداد ۶, سه‌شنبه
¦ 0 نظر



چقدر خوب است که آدم با خودش تنها نباشد !!!

توفیر

۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه
¦ 0 نظر



مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور دید که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر شد ، دید مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه کار میکنی؟

- این صدفها را داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود هوا خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

به گمانم برای این یکی اوضاع فرق کرد !!!