روزی روزگاری تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد ، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا میکرد تا او را نجات بخشد و ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد...آخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک بسازد تا از خود و وسایل اندکش بهتر محافظت کند. روزی پس از آنکه از جستجوی غذا به خانه بازگشت، کلبه کوچکش را سوزان یافت. شعله های آتش همراه دود به آسمان رفته بود.مرد نا امیدانه فریاد کشید :....... خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟...........
......................
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک میشد از خواب برخاست، آن کشتی میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: « چطور متوجه شدید من اینجا هستم ؟
آنها در جواب گفتند: ما علامت دودی را که فرستادی ، دیدیم!!!...
( ؟ )
0 نظر:
ارسال یک نظر