نشستم و هی دارم با خودم زور میزنم که بخاطر آمدن عید و رسیدن فصل بهار یک بهاریه از خودم در بکنم ولی نمیدانم چرا بهاریه ام نمی آید !!! ... همیشه همین طور بوده ... هیچ وقت زیر بار چیزهای زورکی نرفته ام ،( مگر اینکه زورش پر زور بوده !!!) ... از سفارشی نوشتن بیزارم و تعجب میکنم که این مقاله نویس روزنامه ها چطور هر روز مینویسند و خسته هم نمیشوند ... نمیدانم ! شاید شغلشان این باشد. درست مثل این رفتگرهای شهرداری که هر روز سطلهای زباله را خالی میکنند و کاری به محتویاتش ندارند . ( پیدا کنید پرتقال فروش را !!! ) .................. اما من نوشتنی را دوست دارم که راحت و بیخیال باشد مثل بازی بچه ها ، مثل خواب دم صبح ، مثل مکیدن آبنبات و کاری هم ندارم به این که فاعل و مفعول و مسند و مضاف الیه و نهاد و گزاره و مبتدا و خبر سر جای خودشان هستند یا نه ! اینطوری شیرین تر است ! آزاد ، رها ........ و صد البته که در همین حرفهای بظاهر ساده میتوان عمیقترین مفاهیم را بیان کرد .
بگذریم .................................
خیلی ساده عید را تبریک میگویم ............ بدون معامله عیدی دادن و گرفتن ، بدون ترس از تمام شدن جعبه شیرینی ، و بدون رد و بدل کردن بوسه هایی که طعم سیگار و رژلب و دندانهای کرم خورده دارند.
خیلی ساده ... عید مبارک !
0 نظر:
ارسال یک نظر