腕回しはバストアップに対していいのではないでしょうか。エクササイズでバストアップ...
نزدیک به سه سال پیش در یکی از وبگردیهایم با وبلاگی آشنا شدم که مطالب جالبی داشت . نویسنده اش دختری بود بنام میترا شهسواری که بنظر میرسید با بقیه همجنسانش تفاوتی اساسی دارد . از نوشته هایش برمیامد که قلمی در نوشتن دارد و عجیب به دل مینشست !...با او تماس گرفتم و چند پیامی بین ما رد و بدل شد . اما افسوس که عمر این آشنایی بیشتر از دو ماه نبود و او بر اثر سرطان خون درگذشت .............
متن زیر را از وبلاگ او انتخاب کرده ام . برای دیدن بقیه مطالب او اینجا را کلیک کنید .
می دانی كاغذ !
گاهی وقتها
نوشتن چقدر سخت میشود. انگاركه هر چیزی در چنته داشته ای خالی میشود . ولی خودت
خوب میدانی كه این طور نیست
طوفانهای
عظیمی روحت را در خود گرفته اند . ولی انگار از پیاده كردن آنها بر روی كاغذ عاجزی
. توانا یی ابراز وجودشان را نداری
انگار روحت با
یك معما ی عظیم روبروست . گرهی نا گشوده در آن به چشم میخورد . احساس میكنی میخواهی
فریاد بزنی و داد بكشی وآنچه كه درونت را به آشوب كشانده بیرون بریزی ولی نمیتوانی
. حتی نمیدانی چه میخواهی ! خودت را با یك مجهول عظیم و شگفت رو در رو میبینی .
حریفت را نمیشناسی . آن را درك نمیكنی نمیفهمی ................
بیا كاغذ
..............بیا كمی با خودمان حرف بزنیم . بیا از هم بگوییم . چه شده است میبینم كه اشك میریزی ...... میدانم ......
تنهایی بد دردی است البته نه هر تنهایی
ولی الان جای فلسفه بافی نیست ....... خب حرف بزن........چیزی بگو ........
میدانم....میدانم.......
تمام حرفهای
نگفته ات را میدانم ........ولی بگو .......باز هم بگو ........
در این حرفها
و سخنهاست كه انسان خودش را می یابد . می فهمد.
گاهی وقتها
باید خود را درآینه چشم دیگران دید . هیچ كدام از ما
چهره خویش را
ندیده ایم . برای دیدن آن به چیز دیگری محتاجیم.
آری به چیز
دیگری محتاجیم.........
حرف
بزن........چیزی بگو ..........چرا
ساكتی...........................................
میدانم. گاهی
وقتها آدم احساس مبهمی پیدا میكند . گاهی وقتها آدم دلش میخواهد پیش كسی روحش را
عریان كند . فكرش را و روحش را و همه احساس واندیشه اش را عریان كند . بدون این كه
از قضاوتی كه او درباره اش میكند بترسد.................
میدانم
............... با شكوه ترین موجود هستی عشق است عشق........عشق.........آری
عشق..........همیشه عشق..........تا ابد عشق.......
تا آخرین
كرانه های عالم عشق.........تا خدا عشق......عشق...........عشق...
عشق.......عشق.....................................
تمام گنجینه
های عالم هستی .........تمام ذخایر بی پایان جهان هیچ یك بی عشق به پوست جوی نمی
ارزند......................اگر تمام هستیهای عالم را داشته باشی ولی از عشق بویی
به مشامت نرسیده باشداز زندگی چه حظی برده ای .........باخته ای..........آری به
تمامی باخته ای .......و هیچ چیز نمیتواند
جبران این غفلت و ضایعه عظیم را بكند و من چه خوب این را میفهمم
.......عشق.......عشق........عشق
به خدا سوگند
كه تمام گنجهای بی پایان دنیا در برابرآن لحظه به پشیزی نمی ارزند . زمانی كه نه
با جسم و تنت كه با تمام روحت و در تمام رگها و عروقت گرمای دلپذیر عشق را احساس
میكنی . گرمایی دلپذیر و رخوتناك كه همراه با جریان خونت در تمام اندامت میدود و
هر لحظه ات را از شور و مهر و عاطفه پر میكند .....................
و من
................................
چه دستان
شكسته و ذهن ناتوانی برای تصویر كردن این زیبا ترین موجود هستی
دارم......................
تنها میتوان
خاموش ماند و از درون گداخت و دم نزد ...................
آری
............بهترین راه خاموشی است...............................
خاموشی
خاموشی
متن زیر را از وبلاگ او انتخاب کرده ام . برای دیدن بقیه مطالب او اینجا را کلیک کنید .
می دانی كاغذ !
گاهی وقتها
نوشتن چقدر سخت میشود. انگاركه هر چیزی در چنته داشته ای خالی میشود . ولی خودت
خوب میدانی كه این طور نیست
طوفانهای
عظیمی روحت را در خود گرفته اند . ولی انگار از پیاده كردن آنها بر روی كاغذ عاجزی
. توانا یی ابراز وجودشان را نداری
انگار روحت با
یك معما ی عظیم روبروست . گرهی نا گشوده در آن به چشم میخورد . احساس میكنی میخواهی
فریاد بزنی و داد بكشی وآنچه كه درونت را به آشوب كشانده بیرون بریزی ولی نمیتوانی
. حتی نمیدانی چه میخواهی ! خودت را با یك مجهول عظیم و شگفت رو در رو میبینی .
حریفت را نمیشناسی . آن را درك نمیكنی نمیفهمی ................
بیا كاغذ
..............بیا كمی با خودمان حرف بزنیم . بیا از هم بگوییم . چه شده است میبینم كه اشك میریزی ...... میدانم ......
تنهایی بد دردی است البته نه هر تنهایی
ولی الان جای فلسفه بافی نیست ....... خب حرف بزن........چیزی بگو ........
میدانم....میدانم.......
تمام حرفهای
نگفته ات را میدانم ........ولی بگو .......باز هم بگو ........
در این حرفها
و سخنهاست كه انسان خودش را می یابد . می فهمد.
گاهی وقتها
باید خود را درآینه چشم دیگران دید . هیچ كدام از ما
چهره خویش را
ندیده ایم . برای دیدن آن به چیز دیگری محتاجیم.
آری به چیز
دیگری محتاجیم.........
حرف
بزن........چیزی بگو ..........چرا
ساكتی...........................................
میدانم. گاهی
وقتها آدم احساس مبهمی پیدا میكند . گاهی وقتها آدم دلش میخواهد پیش كسی روحش را
عریان كند . فكرش را و روحش را و همه احساس واندیشه اش را عریان كند . بدون این كه
از قضاوتی كه او درباره اش میكند بترسد.................
میدانم
............... با شكوه ترین موجود هستی عشق است عشق........عشق.........آری
عشق..........همیشه عشق..........تا ابد عشق.......
تا آخرین
كرانه های عالم عشق.........تا خدا عشق......عشق...........عشق...
عشق.......عشق.....................................
تمام گنجینه
های عالم هستی .........تمام ذخایر بی پایان جهان هیچ یك بی عشق به پوست جوی نمی
ارزند......................اگر تمام هستیهای عالم را داشته باشی ولی از عشق بویی
به مشامت نرسیده باشداز زندگی چه حظی برده ای .........باخته ای..........آری به
تمامی باخته ای .......و هیچ چیز نمیتواند
جبران این غفلت و ضایعه عظیم را بكند و من چه خوب این را میفهمم
.......عشق.......عشق........عشق
به خدا سوگند
كه تمام گنجهای بی پایان دنیا در برابرآن لحظه به پشیزی نمی ارزند . زمانی كه نه
با جسم و تنت كه با تمام روحت و در تمام رگها و عروقت گرمای دلپذیر عشق را احساس
میكنی . گرمایی دلپذیر و رخوتناك كه همراه با جریان خونت در تمام اندامت میدود و
هر لحظه ات را از شور و مهر و عاطفه پر میكند .....................
و من
................................
چه دستان
شكسته و ذهن ناتوانی برای تصویر كردن این زیبا ترین موجود هستی
دارم......................
تنها میتوان
خاموش ماند و از درون گداخت و دم نزد ...................
آری
............بهترین راه خاموشی است...............................
خاموشی
خاموشی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظر:
ارسال یک نظر