腕回しはバストアップに対していいのではないでしょうか。エクササイズでバストアップ...
روزگاری در سرزمینی دور پیرمردی زندگی میکرد.پیرمرد مردی فقیر بود و از مال دنیا هیچ چیز نداشت بجز یک اسب ! اسبی که بسیار زیبا و با شکوه بود . همسایه ها بارها به او میگفتند پیرمرد اسبت را بفروش و با پول آن زندگی مرفهی برای خودت فراهم کن . ولی پیرمرد میگفت این اسب مثل فرزند من است ! او را دوست دارم . یک پدر چگونه میتواند فرزندش را بفروشد!؟... همسایه با تاسف به او نگاه میکردند و سر تکان میدادند. یک روز اسب پیرمرد در طویله ناپدید شد. همسایه ها به سراغ پیرمرد رفتند و به او گفتند : ای احمق! اسبت رادزدیدند.اگر به حرف ما گوش کرده بودی حالا حداقل پول اسبت را داشتی . تو چقدر بد شانس هستی! پیر مرد گفت کسی چه میداند چه اتفاقی افتاده تنها اسب من در طویله نیست ! و من نمیدانم خوش شانسم یا بد شانس ! فقط همین !... همسایه ها گفتند پرمرد احمق! اسبش را با عقل و شعورش هردو با هم از دست داده . و به او خندیدند. یک هفته بعد اسب پیرمرد با دو اسب وحشی از جنگل به داخل طویله برگشت. همسایه ها گفتند : خوش بحال پیرمرد. چقدر خوش شانس هست . حالال بجای یک اسب سه اسب دارد. پیرمرد گفت : من نمیدانم خوش شانسم یا بد شانس ! تنها میدانم که حالا عوض یک اسب سه اسب دارم فقط همین ! همسایه ها گفتند پیرمرد احمق را ببین . مگر کسی میتواند دو اسب اضافه را مفتی پیدا کند و بد شانس باشد ! سه روز بعد تنها پسر پیرمرد برای اهلی کردن یکی از اسبها سوار ان شد ولی از روی اسب به زمین افتاد و پایش شکست! همسایه ها گفتند بیچاره پیرمرد ! چقدر بد شانس هست.تنها پسرش که میتوانست عصای پیریش باشد حالا چلاق شده و نمیتواند کار کند. پیرمرد خندید و گفت : من نمیدانم خوش شانسم یا بد شانس .تنها میدانم که پای پسرم شکسته . فقط همین !... هفته بعد بین کشور پیرمرد و کشور همسایه جنگ در گرفت و ماموران پادشاه برای سربازگیری به روستا آمدند و همه جوانهای سالم و قوی دهکده را با خود بردند بجز پسر پیرمرد که پایش شکسته بود !...همسایه ها گفتند پیر مرد چقدر خوش شانس هست !...پسر او با این که پایش شکسته ولی در خانه سالم و سرحال نشسته ولی پسرهای ما ممکن است در جنگ کشته شوند.... پیرمرد خندید و گفت : چه کسی میداند من خوش شانسم یا بد شانس ! من فقط میدانم که پسرم در خانه است و پسرهای شما در در خانه نیستند ... لطفا قضاوت نکنید ... و داستان همچنان ادامه دارد... منبع : یکی از کتابهای اوشو ( عارف هندی )
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظر:
ارسال یک نظر