عشق

۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سه‌شنبه
¦ 0 نظر


...
- عشق را برایم تعریف کن .
- یک بازی است که مدام تکرار میشود ، فقط بازیکنانش فرق میکنند !

آدامس


¦ 0 نظر

...
- توی راه که می آمدیم آدامس دهنم بود ، حالا نیستش !
- ... هوم ! ...
- تو قورتش دادی یا من !؟ ...

( ؟ )

مرز

۱۳۸۸ فروردین ۸, شنبه
¦ 0 نظر



باید قوی بود نه ظالم !
.

نقاب

۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه
¦ 0 نظر


خوب است ...
ظاهرت را حفظ کن ! ...
خوب مسلط باش ........ خوب دستور بده ......... خوب فریاد بزن .......... خوب بترسان و خوب دلداری بده ..........
آخر زندگی میکنی !!!

خجالت

۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه
¦ 0 نظر


سرش داد زدم ............
با چشمان معصومش چنان نگاهی کرد که تا ته دلم ضعف رفت .....................
ولی مردی بود و سبیل و سینه پهن و غرور !
باید حفظ ظاهر کنم ............... خودم را نشکنم ................ باید مرد باشم !!!
...................
لعنت به این غرور مردانه !


کتابهایی که مرا ساختند

۱۳۸۸ فروردین ۴, سه‌شنبه
¦ 0 نظر

مثنوی ، برادران کارامازوف ، اوشو ، نهج البلاغه ، تاریخ ویل دورانت ، لذات فلسفه ، سیر حکمت در اروپا ، گلشن راز ، انسان کامل ( عزیزالدین نسفی ) ، شازده کوچولو ، خط سوم ، فیه مافیه ، کیمیای سعادت ، المنقذ من الضلال ، بینوایان ، اشراق ، انسان روح است نه جسد ، سروش ، اوپانیشاد ، یوگا ، گفتارها ، جمهور ، پزشکی قانونی ، انسان موجود ناشناخته ، جنایت و مکافات ، دایی جان ناپلئون ، مسخ ، بیگانه ، زندگی جنگ و دیگر هیچ ، یک مرد ، خورشید نیم روز ، یادداشتهای یک محکوم به مرگ ، ...

اصالت

۱۳۸۸ فروردین ۱, شنبه
¦ 0 نظر



به نظرم میرسد ... دین ، سیاست ، اجتماع ، تحصیلات و فرهنگ نباید مرد را از مردانگی و زن را از زنانگی دور کنند .

بهاریه

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه
¦ 0 نظر


نشستم و هی دارم با خودم زور میزنم که بخاطر آمدن عید و رسیدن فصل بهار یک بهاریه از خودم در بکنم ولی نمیدانم چرا بهاریه ام نمی آید !!! ... همیشه همین طور بوده ... هیچ وقت زیر بار چیزهای زورکی نرفته ام ،( مگر اینکه زورش پر زور بوده !!!) ... از سفارشی نوشتن بیزارم و تعجب میکنم که این مقاله نویس روزنامه ها چطور هر روز مینویسند و خسته هم نمیشوند ... نمیدانم ! شاید شغلشان این باشد. درست مثل این رفتگرهای شهرداری که هر روز سطلهای زباله را خالی میکنند و کاری به محتویاتش ندارند . ( پیدا کنید پرتقال فروش را !!! ) .................. اما من نوشتنی را دوست دارم که راحت و بیخیال باشد مثل بازی بچه ها ، مثل خواب دم صبح ، مثل مکیدن آبنبات و کاری هم ندارم به این که فاعل و مفعول و مسند و مضاف الیه و نهاد و گزاره و مبتدا و خبر سر جای خودشان هستند یا نه ! اینطوری شیرین تر است ! آزاد ، رها ........ و صد البته که در همین حرفهای بظاهر ساده میتوان عمیقترین مفاهیم را بیان کرد .
بگذریم .................................
خیلی ساده عید را تبریک میگویم ............ بدون معامله عیدی دادن و گرفتن ، بدون ترس از تمام شدن جعبه شیرینی ، و بدون رد و بدل کردن بوسه هایی که طعم سیگار و رژلب و دندانهای کرم خورده دارند.
خیلی ساده ... عید مبارک !


لب لباب

۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه
¦ 0 نظر



... ای درویش در پی آن مباش که طاعت و عبادت بسیار کنی تا تو را عابد و زاهد خطاب کنند و در پی آن مباش که علم و کتب بسیار خوانی تا تورا عالم و دانشمند خوانند ، بلکه در پی آن باش که کم آزار و راحت رسان شوی که نجات خلق در این است ...




منبع : انسان کامل اثر عزیزالدین نسفی عارف قرن هفتم



چرا خدا آفرینش را ایجاد کرد

۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه
¦ 0 نظر


به نظرم میرسد ...
........
..............
......................
..............................

کمال غصه آور است !!!


دین

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه
¦ 0 نظر




زندگی کن و بگذار دیگران هم زندگی کنند ...
( اوپانیشاد )

نکته

۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه
¦ 0 نظر




دیروز در اتوبوس نشسته بودم.
دو دختر پشت سرم داشتند پز خواستگارهاشان را بهم میدادند .
یکیشان میگفت : ... وقتی جلویم نشست اینقدر تمیز و مرتب بود که حالم بهم خورد !!!
آن یکی فقط خندید ...



پی نوشت : اینجا را ببینید . آمار و ارقام جالبی دارد . نتیجه گیری با خودتان !

گفتگو

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه
¦ 0 نظر




به او گفتم : میتوانستی خیلی چیزها از من یاد بگیری ... گفت : مثلا ؟! گفتم : مثلا اینکه بفهمی هیچ کسی در این دنیا لایق عاشق شدن نیست . حداکثرش دوست داشتن است . تنها معشوق حقیقی خداست . فقط او . گریه کرد ... گفتم : من بیشتر میتوانم عاشق خوبی باشم تا همسرخوبی ...! گریه کرد ... گریه کرد ... گریه کرد ... خوشحالم !!! میدانم گریه اش زیاد طول نمیکشد
...

یاد دوست

۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه
¦ 0 نظر




نزدیک به سه سال پیش در یکی از وبگردیهایم با وبلاگی آشنا شدم که مطالب جالبی داشت . نویسنده اش دختری بود بنام میترا شهسواری که بنظر میرسید با بقیه همجنسانش تفاوتی اساسی دارد . از نوشته هایش برمیامد که قلمی در نوشتن دارد و عجیب به دل مینشست !...با او تماس گرفتم و چند پیامی بین ما رد و بدل شد . اما افسوس که عمر این آشنایی بیشتر از دو ماه نبود و او بر اثر سرطان خون درگذشت .............
متن زیر را از وبلاگ او انتخاب کرده ام . برای دیدن بقیه مطالب او اینجا را کلیک کنید .


می دانی كاغذ !
گاهی وقتها
نوشتن چقدر سخت میشود. انگاركه هر چیزی در چنته داشته ای خالی میشود . ولی خودت
خوب میدانی كه این طور نیست
طوفانهای
عظیمی روحت را در خود گرفته اند . ولی انگار از پیاده كردن آنها بر روی كاغذ عاجزی
. توانا یی ابراز وجودشان را نداری
انگار روحت با
یك معما ی عظیم روبروست . گرهی نا گشوده در آن به چشم میخورد . احساس میكنی میخواهی
فریاد بزنی و داد بكشی وآنچه كه درونت را به آشوب كشانده بیرون بریزی ولی نمیتوانی
. حتی نمیدانی چه میخواهی ! خودت را با یك مجهول عظیم و شگفت رو در رو میبینی .
حریفت را نمیشناسی . آن را درك نمیكنی نمیفهمی ................
بیا كاغذ
..............بیا كمی با خودمان حرف بزنیم . بیا از هم بگوییم . چه شده است میبینم كه اشك میریزی ...... میدانم ......
تنهایی بد دردی است البته نه هر تنهایی
ولی الان جای فلسفه بافی نیست ....... خب حرف بزن........چیزی بگو ........
میدانم....میدانم.......
تمام حرفهای
نگفته ات را میدانم ........ولی بگو .......باز هم بگو ........
در این حرفها
و سخنهاست كه انسان خودش را می یابد . می فهمد.
گاهی وقتها
باید خود را درآینه چشم دیگران دید . هیچ كدام از ما
چهره خویش را
ندیده ایم . برای دیدن آن به چیز دیگری محتاجیم.
آری به چیز
دیگری محتاجیم.........
حرف
بزن........چیزی بگو ..........چرا
ساكتی...........................................
میدانم. گاهی
وقتها آدم احساس مبهمی پیدا میكند . گاهی وقتها آدم دلش میخواهد پیش كسی روحش را
عریان كند . فكرش را و روحش را و همه احساس واندیشه اش را عریان كند . بدون این كه
از قضاوتی كه او درباره اش میكند بترسد.................
میدانم
............... با شكوه ترین موجود هستی عشق است عشق........عشق.........آری
عشق..........همیشه عشق..........تا ابد عشق.......
تا آخرین
كرانه های عالم عشق.........تا خدا عشق......عشق...........عشق...
عشق.......عشق.....................................
تمام گنجینه
های عالم هستی .........تمام ذخایر بی پایان جهان هیچ یك بی عشق به پوست جوی نمی
ارزند......................اگر تمام هستیهای عالم را داشته باشی ولی از عشق بویی
به مشامت نرسیده باشداز زندگی چه حظی برده ای .........باخته ای..........آری به
تمامی باخته ای .......و هیچ چیز نمیتواند
جبران این غفلت و ضایعه عظیم را بكند و من چه خوب این را میفهمم
.......عشق.......عشق........عشق
به خدا سوگند
كه تمام گنجهای بی پایان دنیا در برابرآن لحظه به پشیزی نمی ارزند . زمانی كه نه
با جسم و تنت كه با تمام روحت و در تمام رگها و عروقت گرمای دلپذیر عشق را احساس
میكنی . گرمایی دلپذیر و رخوتناك كه همراه با جریان خونت در تمام اندامت میدود و
هر لحظه ات را از شور و مهر و عاطفه پر میكند .....................
و من
................................
چه دستان
شكسته و ذهن ناتوانی برای تصویر كردن این زیبا ترین موجود هستی
دارم......................
تنها میتوان
خاموش ماند و از درون گداخت و دم نزد ...................
آری
............بهترین راه خاموشی است...............................
خاموشی
خاموشی


قضاوت

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه
¦ 0 نظر




روزگاری در سرزمینی دور پیرمردی زندگی میکرد.پیرمرد مردی فقیر بود و از مال دنیا هیچ چیز نداشت بجز یک اسب ! اسبی که بسیار زیبا و با شکوه بود . همسایه ها بارها به او میگفتند پیرمرد اسبت را بفروش و با پول آن زندگی مرفهی برای خودت فراهم کن . ولی پیرمرد میگفت این اسب مثل فرزند من است ! او را دوست دارم . یک پدر چگونه میتواند فرزندش را بفروشد!؟... همسایه با تاسف به او نگاه میکردند و سر تکان میدادند. یک روز اسب پیرمرد در طویله ناپدید شد. همسایه ها به سراغ پیرمرد رفتند و به او گفتند : ای احمق! اسبت رادزدیدند.اگر به حرف ما گوش کرده بودی حالا حداقل پول اسبت را داشتی . تو چقدر بد شانس هستی! پیر مرد گفت کسی چه میداند چه اتفاقی افتاده تنها اسب من در طویله نیست ! و من نمیدانم خوش شانسم یا بد شانس ! فقط همین !... همسایه ها گفتند پرمرد احمق! اسبش را با عقل و شعورش هردو با هم از دست داده . و به او خندیدند. یک هفته بعد اسب پیرمرد با دو اسب وحشی از جنگل به داخل طویله برگشت. همسایه ها گفتند : خوش بحال پیرمرد. چقدر خوش شانس هست . حالال بجای یک اسب سه اسب دارد. پیرمرد گفت : من نمیدانم خوش شانسم یا بد شانس ! تنها میدانم که حالا عوض یک اسب سه اسب دارم فقط همین ! همسایه ها گفتند پیرمرد احمق را ببین . مگر کسی میتواند دو اسب اضافه را مفتی پیدا کند و بد شانس باشد ! سه روز بعد تنها پسر پیرمرد برای اهلی کردن یکی از اسبها سوار ان شد ولی از روی اسب به زمین افتاد و پایش شکست! همسایه ها گفتند بیچاره پیرمرد ! چقدر بد شانس هست.تنها پسرش که میتوانست عصای پیریش باشد حالا چلاق شده و نمیتواند کار کند. پیرمرد خندید و گفت : من نمیدانم خوش شانسم یا بد شانس .تنها میدانم که پای پسرم شکسته . فقط همین !... هفته بعد بین کشور پیرمرد و کشور همسایه جنگ در گرفت و ماموران پادشاه برای سربازگیری به روستا آمدند و همه جوانهای سالم و قوی دهکده را با خود بردند بجز پسر پیرمرد که پایش شکسته بود !...همسایه ها گفتند پیر مرد چقدر خوش شانس هست !...پسر او با این که پایش شکسته ولی در خانه سالم و سرحال نشسته ولی پسرهای ما ممکن است در جنگ کشته شوند.... پیرمرد خندید و گفت : چه کسی میداند من خوش شانسم یا بد شانس ! من فقط میدانم که پسرم در خانه است و پسرهای شما در در خانه نیستند ... لطفا قضاوت نکنید ... و داستان همچنان ادامه دارد... منبع : یکی از کتابهای اوشو ( عارف هندی )

مثل آب

۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه
¦ 0 نظر


میدانی ! ... در ماندن میپوسی . بو میگیری و لجن میبندی. عفن میشوی ، درست مثل آب! ...
آب را دیده ای ! زلال و شفاف وقتی که جریان دارد . حتی اگر هم آلوده باشد ، آلودگیش پیدا نیست ولی وقتی
یکجا میماند حتی اگر پاک هم باشد پاکیش زیاد دلچسب نیست...

جریان...جریان...جریان... غریو...غریو...غریو... خروش...خروش...خروش...

نمیدانم...شاید...
کمی سکوت و سکون هم لازم است...اگر میخواهی گرد و غبارت فرو بنشیند ، کمی آرامش کمی استراحت و کمی یکجا ماندن هم لازم است...اما تا وقتی که نگندیده ای.که با اولین نشانه هایش باید بفکر یک خانه تکانی حسابی باشی

!

تجربه

۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه
¦ 0 نظر


آدمها وقتی در سطح هستند عاشق همدیگه میشن . زنها عاشق مردها و مردها عاشق زنها .آدمهای باتجربه هیچوقت عاشق نمیشن